تبليغاتX
شاید وقتی دیگر...

چهارشنبه چهارم دی 1387

زمستون برف کریسمس!

زمستون ماه برف و سرما هم اومد.

راستش من زمستون و البته پاییز رو بیشتر از هر فصل دیگه ای (مثل تابستون) دوست داشته و دارم. شاید چون متولد دی ماهم‌ اینجوریم. از وسطهای پاییز تا اواسط زمستون وقتی خورشید مایل می تابه (اونهم وسط ظهر) انگار یه صحنه ی نورپردازی شده رو داری می بینی. کلا فصل پر احساس تری برای من.

یه چیز دیگه اینکه من کریسمس رو هم خیلی دوست دارم. به قول یکی شاید بخاطر اینکه تو فیلم های زمان بچگی ما کریسمس همراه شادی و بابانوئل و ... بود ولی تو فیلم های تلوزیون خودمون از عید نداری و لباس نداشتن و پول گم کردن و ... موضوع اصلی بوده.

نوشته شده توسط حسین در 0:59 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387

شب سکوت کویر

اصولا در موسیقی (به ویژه موسیقی سنتی ایران زمین) هر قطعه ای روایتی دارد و در واقع بیان کننده حکایتی است و  شاید همین ویژگی موسیقی این سرزمین را چنین منحصر بفرد و مطلوب کرده است. شاید یکی از زیباترین و بی نظیر ترین کارهای انجام شده شب، سکوت، کویر کیهان کلهر باشد هر چند بیش از یک دهه از انتشارش می گذرد ولی بسیار دوست داشتم مطلبی برایش بنویسم. شب، سکوت، کویر دقیقا بیان کننده شب، سکوت، کویر است! همه قطعات به شیوه زیبایی چیده شده اند. این کاست با قطعه ای زیبا با نام سکوت کویر شروع می شود که اگر نام قطعه را هم ندانید سکوت کویر برایتان تداعی می شود. پس تا اکنون می دانیم مکان روایت ما یک کویر و شب آن است. واژه کویر تداعی کننده تشنگی و البته  انتظاری است همچنین شب نیز بگونه ای تشنه نور. قطعه بعد به نام کویر روایت را شروع می کند و به طرز بی نظیری با کمانچه استادانه کلهر  این انتظار، تمنا و خواهش را بیان می کند. این خواهش را می توان عاشقی هجران کشیده از معشوق باشد که به گونه ای استعاری همان تشنگی کویر و طلب آب از آسمان است و یا هر چیز دیگر که چنین مضمونی دارد. قطعه بعد ساز آوازی است که هر آنچه در دو قطعه قبل بود را به کلام می آورد که لازم نمی دانم از اجرای استادانه استاد شجریان سخنی به میان آورم چه که هر قطعه آوازی که به نام ایشان باشد نشنیده هم می توان حدس زد که حق کلام ادا شده است.

تــو کـه نـازنـده بـالا دلــربـایــی...توکه بی سرمه چشمون سرمه سایی

توکه مشکین دوگیـسو درقفایـی...بـه مـو گـویـی که سـر گـردون چرایـی

قطعه بعدی ضربی بسیار گوش نواز شب کویر است که به قطعه درنا ختم می شود. این قطعه حتما با هدفون و یا هر تجهیز دو باند دیگری باید شنید زیرا که هر لحظه صدا از باندی به باند دیگر می رود و با قدر تامل می توان تشخیص داد گویی گم کرده ای گم شده خود در هر سویی فریاد می زند. قطعه ساز آواز در ادامه این قطعه راز این تعویض صدا در دو باند را فاش می کند، "ببار ای ابر بهار" در واقع فریاد التماس گونه زمین تفتیده کویر در هر سویی است که البته باز هم می توان هر برداشت دیگری نیز کرد دل سوخته ای که فریاد بی مهری روزگار را می زند  "داد و بیداد از این روزگار   ماه دادن به شبهای تار" شنیدن دوتار زیبای حاج قربان نیز در این بین خالی از لطف نیست. شاید روایتگر ترین قطعه این کار قطعه طرقه باشد که با مهارت تمام همه را می گوید و قلم از نوشتن زیبایی این قطعه عاجز است. قطعه شرنگ پایانی است برای تمام انتظارها و خواهش هایی که به روشهای گوناگون بیان شده بود خبری خوشی در راه است. قطعه ای عاشقان فصل الختام این کار بی نظیر است. در واقع هجران به سر رسیده است صدای قطرات باران که با مهارت بالای نوازنده ایجاد می شود در واقع تداعی کننده شروع بارانی است که مرحمی است بر دل خون عاشق دلسوخته ای که آنقدر التماس و تمنا کرد تا به مقصود خود رسید. صدای گروه تنبور نوازان که گه گاه افزایش می یابد مجسم کننده رگه های باران شدیدی است که بر زمین  تشنه می خورد.
ای عاشقان ای عاشقان پیمانه ها پر خون کنید
وز خون دل چون لاله ها رخساره ها گلگون کنید 


در بی نظیری این کار همین بس که شجریان بعد از گرفتن جایزه گرامی برای بی تو به سر نمی شود گفته بود که من انتظار چنین جایزه ای را برای شب سکوت کویر داشتم.
 

نوشته شده توسط حسین در 16:41 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه دوازدهم آبان 1387

کپی پیست!!!

پاییز پادشاه فصلها
 
 آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر؛ با آن پوستین سرد نمناکش.
باغ بی برگی،
روز و شب تنهاست،
با سکوت پاک غمناکش.
ساز او باران، سرودش باد.
جامه اش شولای عریانی‌ست.
و رجزاینش جامه ای باید .
بافته بس شعله زرتار پودش باد .
گو بروید ، هرچه در هر جا که خواهد ، یا نمی خواهد .
باغبان و رهگذران نیست .
باغ نومیدان ،
چشم در راه بهاری نیست .
گر زچشمش پرتو گرمی نمی تابد ،
ور برویش برگ لبخندی نمی روید ؛
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟
داستان ار میوه های سربه گردونسای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید .
باغ بی برگی
خنده اش خونیست اشک آمیز
جاودان بر اسب یال افشان زردش میچمد در آن .
پادشاه فصلها ، پائیز .

مهدی اخوان ثالث

پی نوشت: خدا بیامرزه پدر کسی که کپی پیست رو اختراع (کشف ...) کرد!

نوشته شده توسط حسین در 23:16 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و ششم مهر 1387

بردن یا باختن مسئله اینست

آدما دو دسته اند برنده ها و بازنده ها،

ما خیلی سعی میکنیم جزو دسته اولی باشیم،

ولی خیلی وقتا بردن و باختن دست خود آدم نیست.

آره، بعضی وقتا زندگی مثل همون قماریه که قبلا گفتم.

 

خنک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودش                بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

 

برنده ها هیچ وقت حال بازنده ها رو نمی فهمند و البته بالعکس.

 

پی نوشت:

- سعی نکنید از این مطلب برداشت خاصی بکنید.

- واقعیتش اونقدر از این آدمهای برده و باخته دیدم تو این چند وقته که به این نتیجه رسیدم که یه چیزی بنویسم.

نوشته شده توسط حسین در 23:58 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و سوم فروردین 1387

می دونید فرق یک اثر هنری که بصورت دستی توسط یک هنرمند بوجود اومده با یک اثر که به کمک روشهای نوین تر بوجود اومده در چیه؟

در یک اثر هنری دستی می تونی لغزشهای دست هنرمند رو ببینی! خطهایی که کاملا مستقیم نیستند دایره هایی که کاملا دایره نیستند و مضرابی که به اشتباه زده می شه و ... و همینه که به یک اثر هنری روح می ده جوری که  در حین دیدن اون اثر می تونی صدای قلم مو بر روی تابلو یا صدای غژ قلم خوشنویسی رو بر روی کاغذ بشنوی.

 

نوشته شده توسط حسین در 18:31 |  لینک ثابت   • 

جمعه نهم فروردین 1387

I'm still alive

Click for Full Size View

همینجوری...!

نوشته شده توسط حسین در 15:13 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه یکم فروردین 1387

نوروز خجسته باد

 
 

Click for Full Size View

نوشته شده توسط حسین در 1:8 |  لینک ثابت   • 

شنبه هجدهم اسفند 1386

کارتون خواب

چشممامو که باز کردم متوجه شدم دو سه دقیقه ای مونده که به آزادی برسیم. علی رغم صندلی بد فرم و خشک اتوبوس، به لطف گردنی بادی واینکه تنها رو دو صندلی بودم خوابم برده بود. ساعت رو نگاه کردم که سه و چهل وپنج دقیقه بود از اونی که فکر می کردم زودتر رسیده بودم. برنامه ریزی کرده بودم که برم خونه بهنام یه دو سه ساعتی بخوابم تا صبح سر جلسه آزمون زبان  دانشگاه تهران چرت نزنم. اتوبوس نیم دوری دور میدون زد و راننده چراغها رو روشن کرد و گفت مسافرای آزادی بفرمایید. هنوز گیج خواب بودم سریع کیفمو برداشتم و پیاده شدم. از سرما و بادی که می وزید شوکه شدم. بی اختیار با اینکه مطمئن نبودم به طرف یکی از خیابونای منتهی به میدون آزادی حرکت کردم در حالی که بدنم عملا بطور غیر ارادی می لرزید. دستمو با زحمت تو کیفم کردم و چندتا دونه از مغز بادوم و گردو و کشمشی که مادرم برام گذاشته بود گذاشتم دهنم و کلی دعاش کردم. بی اختیار می لرزیدم و خدا خدا می کردم زودتر برسم . بهنام گفته بود نزدیک دانشگاه شریف خونه اجاره کردن و عملا ارزش پول دادن به راننده تاکسیای حریص اونوقت شبو نداره و پیاده بیام بهتره. منم که یه جورایی حس جهت یابیم خوبه بی اینکه مطمئن باشم می رفتم. کنار خیابون یک نفرو دیدم که کفشاشو کنده و  دراز رو به دیوارخوابیده و تو کاپشنش فرو رفته  ولی در عوض از پشت کمرش پیدا بود، مونده بودم واقعا چرا اینجا خوابیده حداقل نرفته یه جایی که کمتر باد بیاد ولی عملا تو اون سرما زیاد فرقی نمی کرد کجا بخوابی. همین طور که به سمت خونه بهنام می رفتم به لطف تنقلاتی که داشتم حالم بهتر شده بود ولی با خودم فکر میکردم ممکن بود من به جای اون مرد باشم و از بی سرپناهی یه گوشه ای دراز بکشم. یاد ترمینال کاوه اصفهان افتادم که اونجا هم چند نفرو دیدم که تو اون سرمای شدید بین چند تیکه کارتون یه گوشه ای خوابیده بودند. واقعا نمی دونم کارتون خوابی اینا از نبودن جاییه که اونا رو اسکان بده یا اینکه مشکل از خود این افراده، بی هیچ مدرکی احساس می کنم خود این افراد به این درجه از زندگی رسیدن شاید به همون دلیل که اون مرد می تونست بره یه سرپناه بهتر مثلا زیر یه پلی، پشت یه باجه ای و... بخوابه (می دونم دارم مزخرف میگم. آخه تو اون سرما مغز آدم هم یخ می زنه چه برسه به اینکه...). بهرحال من که فکر نمی کنم اسکان دادن این افراد خیلی کار مشکلی باشه، کار مشکل برگردوندن این افراد به زندگیه. چند دقیقه بعد رسیدم خونه بهنام و در حالی که یه جای گرم و نرم خوابیده بودم بازم فکر می کردم ممکن بود من جای اون مرد کنار خیابون دراز کشیده بودم...

 

نوشته شده توسط حسین در 0:20 |  لینک ثابت   • 

شنبه چهارم اسفند 1386

همين

يه چند روزي به اين فكر مي كنم كه چرا خيلي از ما (بيشتر منظورم خودمه) اون موقعي كه بايد عاقلانه فكر كنيم اين كارو نمي كنيم و اغلب از روي احساسات يه تصميمي مي گيريم و بعدش اغلب دچار پشيموني ميشيم. چرا بالاخره به اين نتيجه نمي رسيم كه بابا اگه يه تصميمي بر اساس هر قاعده اي ميگيري ديگه بر همون قاعده هم به نتايجش فكر كن. خب معلومه وقتي ريسك مي كني يه بخشش هم باخته. همين...

 

نوشته شده توسط حسین در 17:16 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه دهم بهمن 1386

آدم می مونه در معرفت بعضیا، واقعا متحیر میشم از خیلی از همین آدما که به لب تر کردنی می شد کاخ آمالشون فرو ریخت ولی خوب چه کنیم از همون اول رئوف القلب که نه شاید دل رحم بودم و خب البته  بودند مسایل دیگه که بماند.

 واقعا نمی دونم من بودم چی کار می کردم، ولی مطمئنا خودمو اینقدا هم تحویل نمی گرفتم و حداقل ...

 بماند به هر صورت می گذره ولی خب آدم نمی تونه یه چیزایی رو فراموش کنه، هر چند چیزمهمی هم نبوده و نه آنچنان آش دهن سوزی (اینو خودم می فهمم و برای من معنی داره وشاید خیلیا بخندند ولی مهم نیست چون نمی تونن درک کنن)...ولی خوبه آدما رو همین مواقع میشه شناخت من که نمی تونم اینجوری باشم و الهی صد هزار مرتبه شکر که این قدرت رو به من ندادی...! واقعا ارزش نداره...واقعا

 

نوشته شده توسط حسین در 21:9 |  لینک ثابت   •