تبليغاتX
شاید وقتی دیگر...

جمعه بیست و سوم فروردین 1387

می دونید فرق یک اثر هنری که بصورت دستی توسط یک هنرمند بوجود اومده با یک اثر که به کمک روشهای نوین تر بوجود اومده در چیه؟

در یک اثر هنری دستی می تونی لغزشهای دست هنرمند رو ببینی! خطهایی که کاملا مستقیم نیستند دایره هایی که کاملا دایره نیستند و مضرابی که به اشتباه زده می شه و ... و همینه که به یک اثر هنری روح می ده جوری که  در حین دیدن اون اثر می تونی صدای قلم مو بر روی تابلو یا صدای غژ قلم خوشنویسی رو بر روی کاغذ بشنوی.

 

نوشته شده توسط حسین در 18:31 |  لینک ثابت   • 

جمعه نهم فروردین 1387

I'm still alive

Click for Full Size View

همینجوری...!

نوشته شده توسط حسین در 15:13 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه یکم فروردین 1387

نوروز خجسته باد

 
 

Click for Full Size View

نوشته شده توسط حسین در 1:8 |  لینک ثابت   • 

شنبه هجدهم اسفند 1386

کارتون خواب

چشممامو که باز کردم متوجه شدم دو سه دقیقه ای مونده که به آزادی برسیم. علی رغم صندلی بد فرم و خشک اتوبوس، به لطف گردنی بادی واینکه تنها رو دو صندلی بودم خوابم برده بود. ساعت رو نگاه کردم که سه و چهل وپنج دقیقه بود از اونی که فکر می کردم زودتر رسیده بودم. برنامه ریزی کرده بودم که برم خونه بهنام یه دو سه ساعتی بخوابم تا صبح سر جلسه آزمون زبان  دانشگاه تهران چرت نزنم. اتوبوس نیم دوری دور میدون زد و راننده چراغها رو روشن کرد و گفت مسافرای آزادی بفرمایید. هنوز گیج خواب بودم سریع کیفمو برداشتم و پیاده شدم. از سرما و بادی که می وزید شوکه شدم. بی اختیار با اینکه مطمئن نبودم به طرف یکی از خیابونای منتهی به میدون آزادی حرکت کردم در حالی که بدنم عملا بطور غیر ارادی می لرزید. دستمو با زحمت تو کیفم کردم و چندتا دونه از مغز بادوم و گردو و کشمشی که مادرم برام گذاشته بود گذاشتم دهنم و کلی دعاش کردم. بی اختیار می لرزیدم و خدا خدا می کردم زودتر برسم . بهنام گفته بود نزدیک دانشگاه شریف خونه اجاره کردن و عملا ارزش پول دادن به راننده تاکسیای حریص اونوقت شبو نداره و پیاده بیام بهتره. منم که یه جورایی حس جهت یابیم خوبه بی اینکه مطمئن باشم می رفتم. کنار خیابون یک نفرو دیدم که کفشاشو کنده و  دراز رو به دیوارخوابیده و تو کاپشنش فرو رفته  ولی در عوض از پشت کمرش پیدا بود، مونده بودم واقعا چرا اینجا خوابیده حداقل نرفته یه جایی که کمتر باد بیاد ولی عملا تو اون سرما زیاد فرقی نمی کرد کجا بخوابی. همین طور که به سمت خونه بهنام می رفتم به لطف تنقلاتی که داشتم حالم بهتر شده بود ولی با خودم فکر میکردم ممکن بود من به جای اون مرد باشم و از بی سرپناهی یه گوشه ای دراز بکشم. یاد ترمینال کاوه اصفهان افتادم که اونجا هم چند نفرو دیدم که تو اون سرمای شدید بین چند تیکه کارتون یه گوشه ای خوابیده بودند. واقعا نمی دونم کارتون خوابی اینا از نبودن جاییه که اونا رو اسکان بده یا اینکه مشکل از خود این افراده، بی هیچ مدرکی احساس می کنم خود این افراد به این درجه از زندگی رسیدن شاید به همون دلیل که اون مرد می تونست بره یه سرپناه بهتر مثلا زیر یه پلی، پشت یه باجه ای و... بخوابه (می دونم دارم مزخرف میگم. آخه تو اون سرما مغز آدم هم یخ می زنه چه برسه به اینکه...). بهرحال من که فکر نمی کنم اسکان دادن این افراد خیلی کار مشکلی باشه، کار مشکل برگردوندن این افراد به زندگیه. چند دقیقه بعد رسیدم خونه بهنام و در حالی که یه جای گرم و نرم خوابیده بودم بازم فکر می کردم ممکن بود من جای اون مرد کنار خیابون دراز کشیده بودم...

 

نوشته شده توسط حسین در 0:20 |  لینک ثابت   • 

شنبه چهارم اسفند 1386

همين

يه چند روزي به اين فكر مي كنم كه چرا خيلي از ما (بيشتر منظورم خودمه) اون موقعي كه بايد عاقلانه فكر كنيم اين كارو نمي كنيم و اغلب از روي احساسات يه تصميمي مي گيريم و بعدش اغلب دچار پشيموني ميشيم. چرا بالاخره به اين نتيجه نمي رسيم كه بابا اگه يه تصميمي بر اساس هر قاعده اي ميگيري ديگه بر همون قاعده هم به نتايجش فكر كن. خب معلومه وقتي ريسك مي كني يه بخشش هم باخته. همين...

 

نوشته شده توسط حسین در 17:16 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه دهم بهمن 1386

آدم می مونه در معرفت بعضیا، واقعا متحیر میشم از خیلی از همین آدما که به لب تر کردنی می شد کاخ آمالشون فرو ریخت ولی خوب چه کنیم از همون اول رئوف القلب که نه شاید دل رحم بودم و خب البته  بودند مسایل دیگه که بماند.

 واقعا نمی دونم من بودم چی کار می کردم، ولی مطمئنا خودمو اینقدا هم تحویل نمی گرفتم و حداقل ...

 بماند به هر صورت می گذره ولی خب آدم نمی تونه یه چیزایی رو فراموش کنه، هر چند چیزمهمی هم نبوده و نه آنچنان آش دهن سوزی (اینو خودم می فهمم و برای من معنی داره وشاید خیلیا بخندند ولی مهم نیست چون نمی تونن درک کنن)...ولی خوبه آدما رو همین مواقع میشه شناخت من که نمی تونم اینجوری باشم و الهی صد هزار مرتبه شکر که این قدرت رو به من ندادی...! واقعا ارزش نداره...واقعا

 

نوشته شده توسط حسین در 21:9 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه ششم آذر 1386

آدم بعضی وقتا تو زندگیش میشه مثل یه فرمانده جنگی که بعد از پایان جنگ و شکست در جنگ (حالا فرقی هم نمیکنه شاید هم یه جنگ بدون برنده) میشینه یه گوشه ای و در حالی که یک یک جای زخمهاشو نگاه میکنه و دست میکشه دچار  یاس فلسفی! میشه و با خودش فکر میکنه برای چی جنگیده، اصلا ارزشش رو داشت بجنگه و به روزهای نبرد فکر میکنه و به یاد میاره که به تنها چیزی که اون زمان فکر نمی کرده همین بوده . جالبه تنها چیزی که از جنگ براش مونده همین جای زخمهاشه که بیشتر از خود زخمها دردناکند...! افسوس...!

نوشته شده توسط حسین در 22:14 |  لینک ثابت   • 

شنبه هفدهم شهریور 1386

کشتی با خرس روسی!

- کُشتی با خرس روسی، کُشتی با خرس روسی .... ببینید پهلوان ایرانی چگونه به جنگ خرس روسی می رود...کشتی با خرس روسی ، کشتی با خرس روسی ... ببینید پهلوان ایرانی چگونه سر خود را در دهان خرس روسی می برد.

- نمایش با مار آدم خوار، نمایش با مار آدم خوار .... ماری با وزن 150 کیلو، ماری که به تنهایی یک انسان را می بلعد ... نمایش رایگان، نمایش رایگان کشتی با خرس روسی و مار 150 کیلویی آدم خوار...امروز ساعت 4 بعد از ظهر در کنار دیوار مرگ، نمایش رایگان. کشتی با خرس روسی ،... جنگ تن به تن پهلوان ایرانی با خرس روسی. بشتابید که غفلت ...

صدای بلندگو بدون هیچ وقفه ای ادامه داره. زائرانی که از فواصل دور و نزدیک به امامزاده حمزعلی* اومده بودند و هر کدوم در گوشه ای چادری زده و یا در سایه درختی اطراق کرده اند، با شنیدن صدای بلندگوی روی ماشین اغلب نگاهی از روی بی تفاوتی به ماشین تبلیغات چی می کردند. تک و توک آدم هایی که بار اول، دومشون بود که اینجا می اومدند، برایشان جالب بود و از دیگران آدرس دیوار مرگ را می پرسیدن ولی بیشتر افراد به این نمایش ها عادت دارند می دونند که چه خبره ولی خب، بدشان هم نمی یاد برند ببینند چه خبره. حداقل از نمایش صبح که بدشون نیومده بود بالاخره دیدن یه شیر نر (هر چند پیر) با اون هیبت و یالهای کذایییش خالی از لطف نبود! مخصوصا که همین پهلوان ایرانی که این تبلیغات چی اینقدر ازش تعریف می کنه دستش را تو دهان شیره کرد. هر چند شیره خیلی بی آزار بنظر می رسید. البته اشتباه نشه فکر نکنید شما هم می تونید از این کارا بکنید... نکنه فکر کردید بهمین راحتیاس! ... درسته که بی آزار به نظر می رسید ولی خب روزی شونزده کیلو گوشت می خوره! اینو صاحبش میگه تازه امروز هم تا موقع نمایش هیچی نخورده بود در ثانی آخرش خوی وحشی داره یه وقت دیدی زبونم لال... برای این که بتونید از این کارا بکنید باید اول یه دعا از همونایی که آخر نمایش اون تبلیغات چیه می فروخت! داشته باشی تا  شیره بدونه که شما آدم خوبی هستی! و بیخیال خوردن شما بشه. تازه اون دعاهه  برای هرحیونه وحشی دیگه ای هم کاربرد داره راستی یادتون باشه نباید دست بی وضو بهش بزارید به بچه هم نباید بدیدش بالاخره اون نادونه و از پاک و نجس چیزی نمی دونه!...

دیوار مرگ به شکل استوانه است که اسکلت فلزی داره و داخلش با چوب پوشیده شده کنارش هم که بساط پهلونای ایرانیه! دو تا وانت هم اونطرف تر با باربند و حفاظ فلزی درشون پوشیده شده. کم کم سرو کله تماشاچیا پیداشون میشه اونطرفتر هم یه سری شیر آبه که برا زوار گذاشتن که دورو برش خیلی شلوغه، گویا تماشاچیا دارن وضو می گیرن...  

 

* امامزاده ای حوالی بلداجی و بروجن

نوشته شده توسط حسین در 21:39 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه هفدهم مرداد 1386

خیلی دور خیلی نزدیک

جاده های  خارج از شهر رو دیدید مخصوصا اونایی که خیلی خلوتند، مثل یک رد سیاه رنگی که تا افق ادامه داره و تو رو به عبور از خودش فرا می خونه. جاده با آدم حرف میزنه به آدم درس می ده، می گه زندگی مثل منه باید ازش عبور کنی مهم نیست که این جاده (زندگی) از کجا اومده و به کجا میره مهم اینه که یه جاده باشه، اونهم از نوع خلوت  و جوری که تا دوردستها هم ببینیش.

مهم نیست به کجا میره مهم نیست که آخرش کجاست، اصلا مهم نیست به مقصدی میرسه یا نه. مهم اینه که یه جاده باشه اونهم از نوع خلوت و جوری که تا دور دستها ببینیش.

 مهم نیست که این جاده از شهری بگذره یا از این رستورانهای بین راهی (مثه اونایی که تو جاده اصفهان تهران هستند) داشته باشه، مهم اینه جاده باشه  اونهم از نوع خلوت  و جوری که تا دور دستها ببینیش.

 مهم نیست تو این جاده همسفر داشته باشم یا تنها بری، البته تنهایی لذت بخشتره ولی اگه کسی هم باشه با زبون سکوت باهاش صحبت کن  و اون هم باید بفهمه. حتی مهم نیست اون همسفر تو این جاده کی باشه. مهم اینه که یه جاده باشه اونهم از نوع خلوت  و جوری که تا دور دستها ببینیش.

 اگرچه من جاده های کویری رو خیلی دوست دارم ولی مهم نیست این جاده تو شمال و تو جنگلا باشه یا یه جاده  کوهستانی تو شمال غرب ایران باشه، مهم اینه که یه جاده باشه  اونهم از نوع خلوت  و جوری که تا دور دستها ببینیش.

 مهم نیست این سفر چقدر طول بکشه و یا اصلا تموم بشه یا نه، مهم اینه که یه جاده باشه اونهم از نوع خلوت و جوری که تا دور دستها ببینیش. 

نوشته شده توسط حسین در 20:10 |  لینک ثابت   • 

شنبه سی ام تیر 1386

عمو حسين!

سلام

خوب من دوباره عمو شدم، اينم عكس اين ني ني كوچولوي يك روزه.
مي گن خدا رو تو چهره كودكان بايد ديد.

TinyPic image

 

نوشته شده توسط حسین در 13:25 |  لینک ثابت   •